درهمهمهی ظلمت بازار،من مشتری روی توبودم . ./بخش ِیکم

خرید بک لینک

069874.jpg (750×558)

چهارشنبه ی هفته ی قبل،صبحش،هوابارونی بود.ازاون بارون های ریزونَرم؛

قراربودکه سوالات امتحان خردادمدرسه روکه دیشبش طرح کرده بودم،تحویل بدم.

واردمدرسه که شدم،بچه هاکه من رودیدن،به سمتم هجوم آوردن!

صدای آقااجازه!آقااجازه!سلام ِبچه ها بلندبود.باهاشون چنددقیقه ای گرم گرفتم وخوش وبش کردم.

بعدرفتم دفتروبرگه های امتحان رودادم به آقای مدیر.

آقای مدیرتشکرکردوبلافاصله شروع کردبه تکثیرسوالات برای هفته ی بعد..

اون روزآخرین روزسال تحصیلی مدرسه بود.

موقع خداحافظی،تعدادی ازبچه هااومدن ودرفضای پراحساسی،خداحافظی کردن..

رفتم حیاط مدرسه؛

بارون همچنان ریزِریزمی بارید،حیاط خیس خیس بود.کلاس هادرسکوتی غم بارفرورفته بود.

نه سروصدایی،نه صدای خنده ای..

نه فریاداعتراضی،که؛

آقااجازه!امیرمحمدپاککن منوبرداشته!آقااجازه!بِهدین،همش میخنده،حواسمونو،پرت می کنه!

غم،به گلوم چنگ انداخته بودوجدایی ازبچه هایی که عاشقونه دوستشون داشتم،خیلی سخت بود.

رفتم کنارِدرمدرسه،وبرای بارآخر،نگاهی به آسمون ابری،ساختمون خلوت وحیاط خالی مدرسه انداختم؛

پاتُندکردم وخودم روکشیدم داخل ماشین ..

ادامه دارد ..

♠♠♠

من اعتیـاد دارم . ....

ما را در سایت من اعتیـاد دارم . . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 19:36

صفحه بندی