
←دلتنگـی
ازپل عبورکردیم وبه خیابونی رسیدیم که برای من،حکم یک نوستالژی بسیارعمیقی داشت،
یک دفعه حجم زیادی ازخاطرات سال های دوربه ذهنم هجوم آورد..
وقتی که من پنج،شیش ساله بودم،باباومامان به اینمحل،اومدن وما،دوسه سال،درخونه ای که اجاره کرده بودیم،زندگی کردیم.
خونه ی قبلیمون،درمحدوده ی********بود.طرف غرب ونزدیک فرودگاه(آقا ما،لورفتیم!!!!:))
چقدرتغییرکرده بود!
خونه های قبلی روکوبونده بودن وساختمون ها وآپارتمان های بلندسربرآورده بود.
درست مقابل خونه ای که اون سال های دور،زندگی می کردیم،یک نونوایی بود،که الان،به جاش،یک مغازه ی میوه فروشی ایجادشده بود.
ازاون مغازه مقداری میوه وگوجه وخیار وچندکیلوسیرتازه،خریداری نمودیم:)

دقایقی به اون محوطه،خونه ها وکوچه ها ی مجاورنگاه کردم،
تغییرات ناشی ازگذرزمان،خیلی توذوق می زد.
ولی بازمی شدازروی خطوط قدیمی حک شده درتن درودیوارخیابون وکوچه ها،به اون حال وهوای روزگارکودکی سفرکرد..

دلم می خواست،درگوشه ای ازپیاده روی خیس،چمباتمه بزنم،ودستاموبزنم زیرچونه ام،
ودرحالی که به آثارباقی مونده از دوران کودکی ام نگاه می کردم،
می گذاشتم که همین جوراشک هام جاری بشه ..
ولی نمی شد،مردم وماشین هادرحال عبور بودن،وخلاصه،چه کاره ایه آخه!!
میگن مَردگنده رونگاه کنین!
نِشَسته وخیره شده به درودیوار و دار ودرختای این خیابون وهمین جوراشک می ریزه!!
شایدباید عنوان این نوشته رو می گذاشتم:"درجست وجوی کودکی از دست رفته"،
یا"کوچه ی کودکی". .
ولی بایدبراحساساتم غلبه می کردم.
گاهی که دچارچنین احوالی می شم ونمی تونم احساساتم رو بروز بدم،
باخودم می گم،ان شاء الله بعداً،توی خونه،توی خلوتم،بعدازنماز،یا غروب جمعه ای،
اشک های فروخورده ام رو،رها می کنم وبارغم سبک می کنم،
جایی که،نگاه غریبه ای نباشه ..

به خونه رسیدم،همین که درحیاط روبازکردم،دیدم که . .
ادامه دارد :))..
◊♠♠♠◊
من اعتیـاد دارم . ....ما را در سایت من اعتیـاد دارم . . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 186