
چندروزپیش که هوا آفتابی بود وتوآسمون بین پرنده ها،پرستویی رو دیدم که داشت پروازمی کردوآواز میخوند؛
یاداین درس ِکتاب ِفارسی کلاس چهارم ابتدایی افتادم!
این شعرروخیلی دوست داشتم ودارم.
کلاسمون در طبقه ی دوم مدرسه بودومشرف به حیاط ودارای منظره ی زیبایی از کوه های تازه سرسبزشده درمقابل چشممون؛
نه غم ِدنیاداشتیم،نه غصه ی آخرت ..
معلممون گفته بودکه: این شعر رو باید حفظ کنید،جلسه بعدپرسش داریم،اونمشفاهی!
هنوز یادمه که توی خونه چقدر تلاش کردم تا این شعر ِنسبتاًسخت رو حفظ کنم!
معلممون،توی کلاس قدم می زد وصدای یکی از بچه هاکه داشت این شعررو می خوند،توی گوشم طنین می انداخت:
ادامه مطلببـازمـیآیـدپـرستـونغمــهخـوان . .
ما را در سایت من اعتیـاد دارم . . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 263